
نشستی توی حال و هوای خوشت غرقی همه چی عالی که نه خوبه گاهی هم قابل قبوله اما یهو کلی احساس بد و منفی میاد سراغت اونقدر که بیقرار میشی ، دل اشوبه میگیری ، بیخوابی میزنه به سرت. سعی میکنی ندید بگیری اما نمیشه میخوای ازش بگذری اما راه گریزی نیست. یک جفت دست نامرئی دور گلوت قفل شده یک بغض یک احساس خفقان داری که رد نمیشه موندگاره ازار دهندست. متوجه میشی؟ چجوری بگم؟ انگار بهت حمله شده ، یک لشگر احساسات بد و منفی بهت شبیخون زدن بدون دلیل!!! اسیب میبینی اونقدر که انگار به حال مرگ رسیدی! حالت بده اما نمی...
ادامه مطلب